تبليغاتX
دختـــــری از دیـــــار غربــــت


دختـــــری از دیـــــار غربــــت

سلام بچه ها.

این روزها حسابی درگیرو ناراحت بودم. مادر جون حسابی مریض شده امروز خدا رو شکر بهتره

تو این روزها خیلی گریه کردم بیشتر قدرش رو دونستم

اگه مادر جون از پیشم بره من دق میکنم

فکر کنم این یه امتحانی بود واسم تا بیشتر قدرش رو بدونم و اذیتش نکنم

امیدورام هرچه زودتر خوب خوب باشه.

به مامان بابا خبر ندادم تا نگران نشم

تازه اینم بهم ثابت شد که چقدر من قوی و محکم بودم و خبر نداشتم

مادر جوم بهتر شد بر میگردم

 

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 14:29 توسط رزیــــتا| |

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 14:40 توسط رزیــــتا| |

کودکی دخترکی موقع خواب

  سخت پا پیچ پدر بود و از او می پرسید

  زندگی چیست؟

 پدر از سر بی میلی گفت:

  زندگی یعنی عشق

  دخترک با دل پر شوری گفت:

  عشق را معنی کن

  پدر ش داد جواب

  بوسه ی گرم تو بر گونه ی من

  دخترک خنده بر آورد ز شوق

  گر بود بوسه ی گرمت به سر گونه ی من

   بوسه هایم همه تقدیم تو باد !

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 16:58 توسط رزیــــتا| |

خسته شدم مي خواهم در آغوش گرمت آرام گيرم.خسته شدم بس كه از سرما لرزيدم...

بس كه اين كوره راه ترس آور زندگي را هراسان پيمودم زخم پاهايم به من ميخندد...

 خسته شدم

بس كه تنها دويدم... اشك گونه هايم را پاك كن و بر پيشانيم بوسه بزن...

مي خواهم با تو گريه كنم ...

 خسته شدم بس كه... تنها گريه كردم...

 مي خواهم دستهايم را به گردنت بياويزم و شانه هايت را

 ببوسم...

خسته شدم بس كه تنها ايستادم

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 18:40 توسط رزیــــتا| |

 

مامان بابا رفتن و دوباره من موندم و مادر جون.

فعلن خوشی هام تموم شد تا.....داشتم به این فکر میکردم انتخاب زندگیم آیا درست بوده یا نه!

بزرگترین انتخاب زندگیم موندن تو ایران بود.

راستی دوست دارم بدونم:بهترین و بزرگترین انتخاب شما چی بوده؟  صادقانه بگید ها

منتظرم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 11:35 توسط رزیــــتا| |

فردا اگر زره نمی آمد من تا ابد کنار تو می ماندم بردم از یاد

اندوه فردا را گفتم سفر فسانه ی تلخی بود ناگه به روی زندگیم

 گسترد سرب سکوت و تلخ خموشی را

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 20:46 توسط رزیــــتا| |

مامان بابام اومدن

خیلی خوشحالم...خیلی خیلی خوشحال

بابا دوستت دارم بابا به پولایی که من به خاطر نبودنتون ذره ذره آب شدم دوست ندارم احساس خوشبختی کنم.

خوشبختی کنار شما بودنه..من /تو/ مامان مادرجون

توی فیلم عبور از پاییز اونجا که لعیا میگه یه مدتی کنار شما زندگی کردم از این به بعد هم باید کنار مادرم زندگی کنم ولی برای چند لحظه هم که شده دوست دارم سه تایی باهم باشیم من صورتم خیس شد خیس خیس

یادم به تو افتاد به مامان

یادم به تنهاییم افتاد

من هیچکدوم شما رو کنار خودم حس نمیکنم

توی این چند روزی که پیشم هستید خیلی خوشبختم خیلی..

بابا دوست داشتم آدرس اینجا رو بهتون بدم تا بفهمید درنبودنتون دختر نازدانه تون چی میکشه اما.../

دوستتون دارم....

شرمنده دوستای خوبم

حرفایی که دلم میخواست به بابا بزنم و نمیتونستم رو اینجا فریاد زدم

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 16:33 توسط رزیــــتا| |

 

مهم نیست در عشق به وصال برسی

مهم اینه که لیاقت تجربه کردن یک عشق پاک را داشته باشی

نظر شما چیه؟

 

 

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 17:54 توسط رزیــــتا| |

اینهمه خونی که دنیا در دل ما می کند

جای ما هرکس که باشد ترک دنیا میکند

هرزمان گویم که فردا ترک دنیا میکنم

تا که فردا میرسد امروز و فردا میکنم

************************

کاش میشد که در این قرن عجیب

همه بودند به خوشبویی سیب

سیب یعنی که تو زیبا هستی

تو رباینده ی دلها هستی

سیب یعنی اثر بوسه ناز

روی لبهای ترک دار نیاز

سیب یک واژه تو خالی نیست

پر عطر است گل قالی نیست

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 19:20 توسط رزیــــتا| |

 

کی میتونه یه تعرف دقیق از ع ش ق برام بکنه؟

ع ش ق چیه ؟چه جوری تعریفش میکنید؟

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 16:3 توسط رزیــــتا| |


Design By : Night Skin